|
.... این یک زندگیست | ||
|
سلام . خوبین؟
سال نوتون با تاخیرات فراوان مبارک . ایشاالا سال پر برکت و پر از سلامتی و خبرای خوب واسه همه باشه...
میدونم خیلی دیر کردم و خیلی معذرت میخوام ازتون... ************************************ خوب از عید بگم که بیست و پنجم جشن کلاس زبان پسری بود و دعوت بیدیم تالار... چیتان پیتان کردیم و رفتیم ... کلی خوب بود ... کلی خندیدیم و دلمون وا شد ! ناهار مهمون موسسه بودیم و ساعت چهار از دوستان خدافظی کردیم و بدو اومدیم خونه . دیگه من افتادم رو دور تند و وسایلو چک کردم و آخرین وسایل و جا بجا کردم ... و خونه رو مرتب کردم. همسریم اومد کمکم و شام درست کرد ... دیگه نزدیکای یازده شب کارام تموم شد و رفتم خسبیدم! طبق معمول همسری سه و نیم مث جغد رفت بنزین زد و منم ناگت سرخ کردم واسه ناهارراهمون....و آب جوش و وسایل صبونه و اینا! چهار و نیم راه افتادیم و منم که کمبود خواب داشتم! تا خود زنجان! خواب بودم البته پسری بیدار بود و کلی سر به سرم میذاشت و وسط خواب! مث پیام بازرگانی رد میشد! از زنجان به بعد کولاک شد وحشتناک! منم دیگه خوابم پرید!!! نگران بودم و کلی نذر و نیاز که اتفاقی نیوفته! خدا رو شکر مسیر آروم بود .... نزدیکای سه رسیدیم شهرمون و رفتیم خونه مادر شوووهر جان این ها! و کلی ماچ و بوسه! ناهار خوردیم و رفتیم خونه مامان اینا یه سر زدیم دیگه این مسیره هی رفتیم و اومدیم که من فاکتور میگیرم ازش! شب عید خونه مامان اینا بودیم خفن بود! مخصوصا برنامه های شب عید! شبکه دو و مخصووووصا احسان علی *خانی!!! صب عید بعد سال تحویل بلن شدیم رفتیم خونه مادر شوهر ایننا و تبریک عید گفتیم! الی و فریبا نبیدن و ژولی و برادر شوهری و دخترش بودن! بعد همه بلن شدیم رفتیم خونه بابا بزرگ همسری ..... با عروسا و دوماد جدید آشنا شدیم و مراسمی بید این نامزده اونه! اون نامزده فلانیه حالا پیدا کن این وسط! پرتقال فروشه رو! چهار تا نامزد! با هم!!! بعد میگن آمار ازدواج پایینه!!!! بعد م که عید دیدنیای معمول!! تا هفته دوم عید اصلا وخ نداشتیم سرمونو بخارونیم! این قد سریع گذشت!!! ************************************ وای از برادر زادم بگم که جیگملی شده واسه خودش! قیافه اش کــُپ ِ مامانم کت و شلوارشم دادم به زنداداشی که دیگه نشد ازش عکس بگیرم!!! اما خیلی خوب شده بود خدا رو شکر... دیگه آبجیمم که نی نی تو راهی داره! واسه اونم قراره ببافم حالا مادر شوهر جان فرمودن واسه ریحانه که ایشالا اونم بچه دار بشه باید ببافی هی مادر ************************************ از درس و مشق پسری نگم بهتره که پدر هر دومونو در آورد! هم زبان داشت و هم کلاس اول!!! فک کن واسه دو هفته عید هشت صفه ریاضی و هشت صفه دیکته و هشت صفه رو نویسی + زبان!!! بود خلاصه که دهنی ازمون سرویـس شد کلی م دل همه به حالمون سوخت و داداش کوچیکه بعضی کاراررو انجام داد! ************************************ یه بارم رفتیم سینما چهار بعدی به همراه خانواده و کلی جیغ الکی زدیم کی وخ شه از این جیغا بزنیم خوب بود!
الی اینا و فریبا اینا و برادر شوهری اینا! برگشتن پای تخت و سیزده شهرستان نبیدن! روز سیزده به همراه خونواده شوهری بیدیم! یهنی من و همسری و پسری و مادر شوهری! پدر شوهری اهل گردش نبید!!! بهد خواهر شوهر چهارمی اومد پیشمون با پسرش و شووورش! و یه سرم رفتیم آسیاب که اگه نریم آسیاب خونمون کم میشه! عکس گرفتیم ... بعد اومدیم بستنی خوردیم که بستنی همسری مزه آب میداد و اومدیم سمت مامان اینا و یه ذره اونجا بویم و مادر شوهری فرموندن بریم به دوماد سومیه ( شوهر ریحانه!)و خونواده اش سر بزنیم که رفتیم و پیداشون نکردیم از بس غلغله بود و وحشتنااااک شلوووغ بود! موبایلشونم جواب نداد! و من دلم خووونک شد حالا من به همسری میگم ول کن خسته ایم و این مسیر همش ترافیکه! برگشته میگه: ما که میریم!!! منم پسری و ورداشتم برم پارک بادی که اون نزدیکیا بود و گفتم شما برین این مسیر رو دور بزنین بیاین دنبالمون! و باور کنین یه مسیر پنج دیقه ای روچهل و پنج دیقه!!!طول کشیده بود بیان !!
کلی خونواده دومادا رو تحویل میگیره به عروسا که میرسه طاقچه بالا میذاره! اینم یه مدلشه!!!
چهار ده فروردینم را افتادیم سمت خونه و شب رسیدیم... پونزده فروردین که پسری رفت مدرسه و روز از نو روزی از نو.... ایشالا واسه همه سال پر برکتی باشه...
دلم کلی تنگ شده بود واستون خوندمتون و کم کم نظر میذارم پست بعدی پست تصویرینگ !! هستش... انشالله تعالی! [ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ 11:8 ] [ ]
سلاام علیکم. خوبین ؟ خوشین ؟
والا خودتون خوب میدونین که دم عیده واوضاع احوالات خونه ها در چه وضعه! الان توو خونه ما سگ میزنه گربه میرقصه! حالا این وسط کلی کار و دنگو فنگم دارم .... ادامه عکساش که رمزی شد! شرمنده اما خوب خونواده شوهر هم عکس و دیدن هم اون قضیه دکتر و میدونن!!! ریسکش بالاست حسن!!!
میخونمتون اما سرعتم به شدت پایینه الانم با کلی مکافات اومدم و عکسا رو آپلوود کردم... شرمنده که نظر نمی ذارم ببخشین... شاید این آخرین پست امسالم باشه . اگه دیگه نتونستم بیام حلالم کنین ... ادامه مطلب [ یکشنبه چهاردهم اسفند 1390 ] [ 10:3 ] [ ]
[ سه شنبه هجدهم بهمن 1390 ] [ 16:17 ] [ ]
[ یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 ] [ 9:19 ] [ ]
[ پنجشنبه هشتم دی 1390 ] [ 9:36 ] [ ]
[ یکشنبه بیستم آذر 1390 ] [ 9:56 ] [ ]
|
||